میان همهمه ی رنگ ها :: خودنویسِ یک فضانورد

خودنویسِ یک فضانورد

find light in darkness, i write to get a littel tranquility

میان همهمه ی رنگ ها

قول داده بودم دیگر پاییز را دوست نداشته باشم

شب های طولانی، تاریکی  و سکوت 

ترس را به جانم می اندازد

روزهای دلگیرش قلبم را در پنجه های بی رمق خورشید فشار میدهد

و باد سرد چون شلاق بر تنم می زند

رنگ پریده ی پاییز مرا به یاد دلتنگی هایم می اندازد

وقتی که نبود

وقتی که جای خالی اش میان قدم به قدم نفس هایم کبود می شد

قول داده بودم دیگر پاییز را دوست نداشته باشم

اما

نشد

وقتی آمد دوباره عاشقم کرد

در همهمه ی رنگها دست هایم را فشرد

و شب مأمن آرامش من شد 

برای غرق شدن در دریای شعر ها و قصه ها

با خود عهد کردم که هوایت را نخواهم پاییز

اما قدم زدن زیر باران هایت را چگونه بی خیال شوم

و رنگ های زرد و قرمز و نارنجی 

التهابی دردآلود و شیرین اند

رنگ هایش به شوق حضور عشق دلم را سرخ می کرد

گفتم دیگر پاییز را دوست نخواهم داشت

اما برای آشتی کنان میوه های ناب فرستادی

و انار که دانه ی بهشتی را در دلش داشت

گفت بهشت جای عاشقان است

که پاییز عاشق شد و دانه ی بهشتی را به او دادند

قول داده بودم که پاییز را...

اما پاییز آمد و نشد که دوستش نداشته باشم.


پاییز

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
آقاگل ‌‌‌‌
۰۱ مهر ۰۲:۴۴
در وصف پاییز فقط یک شعر دارم که بخونم : پاییز بهاری است که عاشق شده است...
همین.

پاسخ :

و بهشت جای عاشقان است :)
بانوچـ ـه
۰۲ مهر ۱۳:۱۷
پاییز...
پاییز...
پاییز ِ دوست داشتنی :)

پاسخ :

نشد که دوستش نداشته باشم :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من یک فضانورد هستم
گاهی در آسمان شعر
پرواز می کنم
گاهی در آسمان داستان
در فضای موسیقی غرق می شوم
در پلانهای یک فیلم
در شب های نمایش
من یک فضانوردم
بین خودمان باشد گاهی وقت ها نیز گندش را در می آوردم
روح من یک جا بند نمی شود
و این تنها چیزی ست که مرا خوشحال می کند
پرواز
و من به تو این راز را می گویم
که این تنها چیزی ست که
مرا آرام می کند
نوشتن
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان