بایگانی اسفند ۱۳۹۵ :: خودنویسِ یک فضانورد

خودنویسِ یک فضانورد

find light in darkness, i write to get a littel tranquility

نیم قدم مانده به بهار

اول سلام

دوم امروز روز شلوغی بود کلی کار داشتیم که باید انجام میدادیم و پر از تنش عصبیت خنده شیطنت و دورهمی :)

سوم چشمام ضعیف تر شده و درد میکنه نمیتونم دیگه زیاد تایپ کنم

چهارم اینجا دلم به حضور مخاطبهام گرمه و شما چراغشو هنوز روشن نگه داشتید

نوشتن از دوستداشتنی های زندگیمه و خواستم همیشه نویسنده خوب باشم. سعی ام رو می کنم. و هر نویسنده ایی هم مخاطبش براش عزیزه، پس ممنون که هستید.

پنجم باور نمیکنم که سال جدید اومده ، اما سال پر فراز و نشیب و پر تجربه ایی داشتم.

ششم امروز روز مادر بود، مادر یه چیز عجیبه، از ته قلبم آرزو دارم مایه افتخار مادرامون بشیم لااقل به خاطر دل عزیز  و چین های دست مادرا خدایا دعامو قبول کن. امیدوارم به چیزای خوب و آرامش درونی دست پیدا کنیم.

هفتم، سر سفره ی هفت سین بین زمزمه های سبزتون و احسن الحال گفتنا تون برای دلم من هم دعا کنید.


هر چی آرزوی خوبه مال تو :) 

عیدتون مبارک

۳ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

چند مورد در یک پست

۱.اگر میخوایید تو ذهن طرف مقابل باقی بمونید اذیتش کنید، آدما خوبی ها رو زیاد به یاد نمیارن ولی بدی ها ذهنشون رو مشغول میکنه. 

( یه عدد آدم هستم که مورد آزار یکنفر قرار گرفته ام که روی مخه :\  البته ناگفته نماند اون یه نفر چندان اهمیتی برای من نداره و خیلی توجهی بهش نمیکنم. اما توی جمع اذیت میکنه و عصابمو بهم میریزه :\ و هرچی من کوتاه میام خوبی می کنم افاقه نمیکنه :\ )


۲. وای خونه تکونی عجب طاقت فرساست، ولی لذت یه کم استراحت رو خیلی عمیقتر درکش می کنم :) 

البته این دفعه نمیدونم چطور بود که از کار کردن خسته نبودم تازه احساس آرامشی هم بهم دست داده، نکنه آخر زمون شده ؛))) نمیدونم شاید به خاطر اینکه کنار خانواده بودم یا شایدم لااقل از درس خوندن آسون تره و از درسخوندن مدتی خلاص شدم :)) و شایدم اینکه حس تازگی توی خونه پیچیده و هوای مطبوع بهاری تنم رو نوازش می کنه.

۳.وای بهار دوست داشتنیه اما به شرطی که زمستونی وجود داشته باشه :)

+ خیلی دوست دارم بنویسم راجع به بهار برای رادیو بلاگی ها...



۳ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

در زمان صفر

سال جدید میاد 

هفته های آخر آدم اینقد درگیر کارای عقب افتاده و تمیز کردن خونه و خرید های عید هست که وقت نیست به خودش به هدفهاش به برنامه هاش به کاریی که کرده یا نکرده و میخواد بکنه به دوستداشتنی هاش فکر کنه

فقط طبق یه برنامه روتین و تکراری همون کارا رو انجام میده و زمان اجازه نمیده فکر کنه

تا به خودت میایی می بینی عهه سیزده ام رفت و باز روز از نو روزی از نو همون کارای قبلی


❣شما به خودتون این چند روز فکر کردین یا می کنین؟ 

خودتون بیشتر از هر چیزی احتیاج به رسیدگی داره، شاید گردگیری لازم داشته باشه، شاید اصلا لازم باشه براش خرید کنید( خرید به معنای معمولش رو نمیگم) شاید اصلا لازم باشه یه برنامه تفریحی جدید بچینید... 

به نظرم حتی اگر نتونید کاری انجام بدید، بازم فکر کردن به خودتون یه کار پر اهمیته.


✔️من شاید یه روزو بهش اختصاص بدم❗️

۲ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

همیشه یه چیزی هست که نمیتونم بگم

همیشه که کاری هست که من انجامش نمیدم و کارم ناقصه

همیشه یه نمره ایی هست که من نمیگیرم و ۲۰ نمیشم

همیشه یه گزینه هست که میدونستم درسته ولی غلطه رو تیک زدم

همیشه یه فرصت استثنایی هست که من از دستش میدم

همیشه یه کاری هست که فکر می کنم غلطه ولی درست بوده

همیشه یه کاری هست که فکر کردم درسته ولی غلطه

همیشه یه بغضی هست که نمیذارم بترکه

همیشه یه خنده ایی هست که منفجر ش نمیکنم

همیشه یه حرفی هست که نمیتونمیا نمیذارن یا نمیشه بگم

....

همچنان ادامه داره...

۱ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

از یه چیزی به یه چیز دیگه رسیدم

صدای ضربه ی توپ به گوشم خورد. ظهر بود. از خواب پریدم. خواب و بیدار بودم. منتظر صدای زنگ آیفون شدم. که بگویید خاله توپ ما افتاده توی حیاطتون درو باز می کنی؟

از اینکه استراحتم رو به هم زده بودن عصبانی شدم. گفتم این بار چندمه که توپتون میفته توی حیاط ما؟ اصلا خجالت نکشید گفت بار دوم. کلافه بودم. وگرنه میزدم زیر خنده. اما برای اینکه عصبانیتم رو نشون بدم محکمتر گفتم این وقت ظهر مردم خوابن. باز یه چیز جواب داد که بین سر و صدای بقیه بچه ها نفهمیدم. در رو زدم. ماردبزرگم رفت دم در هال و با غیض گفت فقط یه بار دیگه توپتون بیافته پاره اش می کنم.

پسربچه توپ رو برداشت و تندی بیرون رفت. 

رفتم سر جام دراز کشیدم. خوابم دیگه نمی گرفت. هنوز صدای داد و فریادشون به گوش میرسید. از جایی دیگه عصبانی بودم. با خودم گفتم کی من اینقد عصبی شدم. مرور کردم. دیدم هر اتفاق کوچیکی منو عصبی کرده. میدونستم این اخلاق گند از کجا آب میخوره. من که آدم توداری بودم. این بی اعصابیا از سر دردای بی چاره ام هستن. خودمو آروم کردم.

 با خودم گفتم اگر با خشونت سر بچه داد بزنیم و تهدید کنیم واقعا اون از سر ترس دیگه چنین کاری نمیکنه؟ اگر مثلا با یه روش محبت آمیز جوری رفتار می کردیم که اصلا از کرده خودش پشیمون بشه اون وقت نتیجه بهتری نمیگیریم. من بارها شده با کسی رفتار بد داشتم ولی طرف اونقد متین برخورد کرد که من پشیمون شدم و دیگه نخواستم تکرار کنم. 

همه حرفم اینه آیا اگر کسی رو برای انجام کاری تهدید کنیم و اونو از خودمون بترسونیم نتیجه میده یا اگر طوری رفتار کنیم که دوستمون داشته باشه و از سر علاقه حرف گوش بگیره.

حالا چند گام بالا تر میریم. اگه به خاطر فلان کار اشتباه ما رو از خدا بترسونن چی میشه؟ دیگه هر کاری رو از سر ترس می کنیم. مثلا من میترسم نماز نخونم. ممکنه پودر بشم.

ولی اگر این واقعیا رو تعریف کنن که خدا رو دوست داشته باشیم. اونوقت از سر علاقه هر کاری می کنیم. 

اینو میشه به خیلی مسائل دیگه تعمیم داد. 

اما محبت خیلی غریب شده. و گاهی مبدل به لباسی دیگه.

۱ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

صدای زنگ جبر

دیشب باز هم تمام استرسها و اضطراب هایم ریخت در تنم. بار چندم بود که فیلم سرگذشتم را پلی می کردم. و هربار به دقیقه فلان اُم آن میرسیدم به دوست نداشتن تو پی می بردم. به اینکه مرا فراموش کرده بودی. که چرا اینطور شد. هر چقدر سعی کردم یه عقب برگردانم نشد. یعنی برمیگشت به عقب ولی همان صحنه ها تکرار میشد. دلم میخواست در زمان شریجه بزنم و نگذارم این اتفاق ها بیافتد. که نگذارند پایان دقیقه ی فلان اُم آن اینگونه تمام شود. تنها تا دقیقه ی حال میتوانستم فیلم را ببینم. بقیه اش باز بود. مجهول بود. صحنه های گوناگونی مغزم میساخت. و چیزی نبود جز نابودی. چه با حضور افتخاری امید چه بدون او. باز هم مغزم فراتر از این نمیرفت که قرار است اتفاقی بدتر بیافتد. وحشتناک تر. که شاید اصلا  من به جنون دچار شوم و خودم را تمام کنم. به وحشتم افزود. مادرم فریاد میکشید. و من دختر صالح والدینم نبودم. همین جهنمی می آفرید سوزان تر از آتش. گریه ام خفه شده بود. شاید اگر تنها یک نفر با من سخنی می گفت بغضم میترکید و روح غم از تنم بیرون کشیده میشد. اما ...اما هیچ خیالی از من گذر نکرد. و من در تنهایی تاریکی به خواب رفتم. و به جبر اندیشه میکردم. که آری راه گریزی نیست.  هر طور که سناریو میسازم باز هم منتها میشود به جهنم. به هراس. ماندن و زندگی کردن جز رنج نبود. رفتن نیز جز ضجر نبود. از خود بیزاری عمیقی در تنم پیچید . دلم کندن از این تن را میخواست. رها شدن. اما نمیشد. می دانی همه ی اینها تقصیر تو است. تقصیر تو که مرا رها کرده ایی. که نگاهم نمیکنی. قلب پاره ام را ببین ای خداوندگار.  پروردگار در من محو شده است. این دوست داشتن را از تو گرفت ام. اما حالا که نیستی، حالا که فهمیدم دوستم نداشته ایی تنفر مرا میدرد. رگهایم را پاره می کند اما نمیمیرم. آخر این چگونه سرنوشتی بود؟ حکمتش چه بود!؟ حالا نه من مانده ام نه تو. تو نیز در ابعاد کوانتومی من ناپدید شده ایی. و تو را از دست داده ام. چون فکر می کنم که تو مرا دوست نداشتی تو مرا رنج دادی. آه جبر لعنتی.و تفکر  جبری که حایل میان من و تو میشود. آیا به راستی من ناچارم به چنین خفتی؟ به چنین زندگی؟ 

هر روز خودم را با کار و درس و دانشگاه سرگرم میکنم. اما آن درد را التیام نمیدهد. آن ترک ژرف روی سینه ام بسته نمیشود. چرا؟ اینها همه تقصیر تو است. تو که عشق را به من آموختی اما از من دریغ داشتی. دریغ داشتی. آه مادرم. کاش آغوش مادرم اینجا بود و مرا در برمی گرفت تا گریه ام بگیرد و روح خبیث را از تنم دود کند بیرون. اما من در تنهایی تاریک رختخواب با صدای  سریالِ چراهایِ بی پاسخ به خواب رفتم. اما به بختک دچارم شد. فلج خواب. سخت توانستم خودم را بلند کنم. نه مرده بودم نه زنده. سخت از رختخواب خودم را کندم تا از این حالت برزخی جدا شوم. آب نوشیدم . هراسان بودم.تمایل داشتم با کسی صحبت کنم تا حالت عادی به بدنم بازگردد اما همه در خواب بودند

پ.ن: هیچ چیز نمیتونه منو ویران کنه مگر اینکه دیگه از دوست داشتن خودم دست بکشم. و این از وقتی شروع شد که خدا منو نگاه نکرد و میان آدما رها کرد. 

خدایا قرار نبود برگردیم باز به نقطه تاریک

۱ نظر ۳ موافق ۰ مخالف
من یک فضانورد هستم
گاهی در آسمان شعر
پرواز می کنم
گاهی در آسمان داستان
در فضای موسیقی غرق می شوم
در پلانهای یک فیلم
در شب های نمایش
من یک فضانوردم
بین خودمان باشد گاهی وقت ها نیز گندش را در می آوردم
روح من یک جا بند نمی شود
و این تنها چیزی ست که مرا خوشحال می کند
پرواز
و من به تو این راز را می گویم
که این تنها چیزی ست که
مرا آرام می کند
نوشتن
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان