بایگانی مرداد ۱۳۹۶ :: خودنویسِ یک فضانورد

خودنویسِ یک فضانورد

find light in darkness, i write to get a littel tranquility

یکپارچه سازی درایو...

کمد وسایلم و کتابخونه رو بعد از پنج ماه مرتب کردم، کلی کاغذ پخش و پلا توش بود. هر کاغذی گیر آورده بودم یه چیزی توش نوشتم، که ۳۰ درصد موارد چرت و پرت و به درد نخور بودن.۴۰ درصد جزوه علمی(!). ۱۰درصد بدک نبود. ۱۰ درصد هم پست وبلاگ شده بودن، ۵ درصد هم داستان ماجراجویی نیمه کاره از اوایل دبیرستان نوشته بودم. ۳ درصد شعر، ۲ درصد هم طنز نوشته ها.


• از بین اون ۴۰ درصد بیشتر چرت و پرتام غم انگیز بودن و مدام در حال نالیدن بودم. واقعا این حجم از منفی نگری خطرناکه.

البته به بعضی  از نوشته ها (از سر مسخرگی و سادگی شون )هم خندیدم و بعضی هاشون هم خاطره ایی رو زنده می کردن. 


•• یه داستان بود که دو سال پیش برده بودم کارگاه داستان نویسی، اونم جلسه دوم :| چه شجاعتی! و الان خوندم، فهمیدم که چه شاهکاری(!) نوشتم و خودم خنده ام گرفت چقد با نقادان[بخوانید آسفالت کنندگان ]  داستانم بحثم شد:))


••• ولی دو داستان ماجراییِ جوونیام،  پر اتفاق تر و آزادانه تر از نوشته های الانم بودن. بدون اینکه نگران ساختار باشم فقط داستان رو با اتفاقای جورواجور پیش بردم، فهمیدم قبلا ذهن رهاتری داشتم و الان خودمو محدود کردم.


•••• همه ی متن ها بودن الا اونکه میخواستم و دلم میخواست باز بخونمش. پست وبلاگ مرحوم قبلیم شده بود. دل پیچه. ولی اصلا پیداش نکردم، اما از جون آدمیزاد پیدا میشد تا شیر مرغ:|  همیشه اونی که لازمش داری، نیست.

حدود ۱۲ گیگ هم آتاشغال حذف کردم. با دستمال آنتی ویروس هم گرد گیری کردم.

۱ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

مخاطبی برای تمام فصول

هر روز که تلگرام رو باز می کنم به خاطر تعداد زیاد کانالها یه دقیقه طول میکشه آپدیت شه. پر از کانال آدمهاییه که تعدادیشون بلاگر بودن و حالا دم دست ترین ابزار رو واسه نوشتن انتخاب کردن و یا عده ایی هم بلاگر نبود، صرفا کانالهای علمی خبری کتاب...اما این وسط یه سریا هم بی خبر به کانالی ادد می کنن. یهو می بینم امروز عضو کانال دخترِ گیلاسم فردا پسرِ گلابی :| پس فردا فلان.[ اسمها ساختگی است، صرفا واسه انتقال منظور هست] اما من بین بعضی از کانالای گروه الف( کانالهای مربوط به اشخاص)  بجای اینکه لفت بدم میمونم و میخونمشون. حتی اگه ببینم متنهای غم انگیز می نویسه، حتی وقتی میدونم من نمیشناسمش و اونم نمیشناسه منو. شاید انتظاری ازم هم نباشه ولی با خودم میگم شاید دلش به همین عدد خوشه همین تعداد ممبرها. وگرنه کانال نمیزد. همین در توانمه که بمونم. شاید روشنایی به اندازه ی یه شمع باشم. که البته امیدوارم  باشم. چون خودم درک می کنم این شرایط رو. نمیدونم از نظر علمی کار صحیحی هست برای طرف یا نه، ولی میدونم کار ممکن و درستی هست از نظر خودم. منتی هم نیست.

*مخاطبی برای تمام فصولم آرزوست.

**عنوان: فصول استعاره از غم خوشی ناخوشی ...

*** این قضیه از وبلاگ و کانال دوستان جداس، سوتفاهم نشه.

۶ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

تو، هم توهم زدی؟!

اوایل جوانی کله ام خیلی باد داشت. یک بلند پرواز بی نقشه. یعنی همون قدر که بلند پروازی می کردم یک صدم هم براش نقشه و راهی نداشتم. فکر می کردم من یه آدم خاص هستم، که باید همچی تموم باشم. از اخلاق بگیر تا تیپ و قیافه، ارتباط اجتماعی و علم و دانش. همیشه می خواستم اول باشم. ولی در بعضی چیزها موفق بودم و در خیلی چیزها نه. و این منو ناراحت می کرد.

فکر می کردم که من حتما یه آدم خارق العاده ام. یه نویسنده تمام عیار، بازیگر ستاره، کارگردان نابغه، خلاقه درجه یک، رفیق باحال، و ... و... و...

اما در واقع اکثریت رو نبودم، و این من رو ناامید می کرد. فکر کردم باید همچی رو از شکم مادر می داشتم. من توهم آدم خارق العاده بودن رو داشتم که هر جا وارد میشه می تونه همه رو تحت تاثیر قرار  بده، فضا رو شاد کنه و حال همه رو خوب کنه و رفیق خوبی باشه، آدمی با تفکرات عمیق باشه و وقتی دهان باز میکنه ازش دُر و گوهر بباره. و از لحاظ تصویری هم کیفیت فول اچ دی داشته باشه. یعنی چهره ایی فتوژنیک با اندامی باربی طور و ....الخ

توهم زیادی داشتم و وقتی خود واقعی ام رو میدیدم وحشت می کردم و غصه دار بودم، دست و پا میزدم که ازش رها بشم. فرار می کردم. اما فایده ایی نداشت. حقیقت تغییر نمیکرد و نمیشد که از اون فرار کرد. در واقع من دختری با چهره معمولی، بد بدن و چغر، با هوشی متوسط و حرفهایی سطحی، ارتباط اجتماعی ضعیف و درنگرا شده ایی تنها که هیچ کس را تحت تاثیر قرار نمی ده، دیگران رو نمی تونه خوب شاد کنه حالشون رو خوب کنه، حال خودش رو هم نمی دونه چه کنه، به عبارتی دماغ خودش رو نمی تونه بالا بکشه:|

و....و... اینها تماما در تضاد با آرمان ها و آرزوها و منِ انتظاری ام بود و همین شد که غصه دار شدم و در خود بیشتر فرو رفتم. اما جای شکرش باقیست توهم کم کم فرو کش کرد. پذیرش واقعیت اولین قدم برای بهبودیه ولی باقی اش بسیار سخت و طاقت فرساست که همه چیز رو تغییر بدم و نیازمند راهنمایی است.


پ.ن۱: برنامه دورهمی موضوعشو شنیدم ک " دچار توهم شدن" بود. منم به فکر انداخت.

پ.ن۲: به این غلظت که نوشتم، نه. ولی یه چیزی توی همین مایه ها

پ.ن۳: شما چی؟ دچار توهم شدید؟

۶ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

قانون چهارم

قانون چهارم new نیوتن

برای داشتن یه لذت باید از یه لذت دیگه دست کشید

#سوژه نوشتن ندارم یا من سوژه ها رو نمیبینم؟! :\ رو آوردم به کسف قوانین طبیعت 

۲ نظر ۱ موافق ۰ مخالف
من یک فضانورد هستم
گاهی در آسمان شعر
پرواز می کنم
گاهی در آسمان داستان
در فضای موسیقی غرق می شوم
در پلانهای یک فیلم
در شب های نمایش
من یک فضانوردم
بین خودمان باشد گاهی وقت ها نیز گندش را در می آوردم
روح من یک جا بند نمی شود
و این تنها چیزی ست که مرا خوشحال می کند
پرواز
و من به تو این راز را می گویم
که این تنها چیزی ست که
مرا آرام می کند
نوشتن
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان