بایگانی ارديبهشت ۱۳۹۷ :: خودنویسِ یک فضانورد

خودنویسِ یک فضانورد

find light in darkness, i write to get a littel tranquility

توپ

دیشب خندوانه بعضی از اعضای تیم فوتسال بانوان که قهرمان آسیا شده بودن رو آورد، می گفتن از بچگی شروع کردن، بهشون می گفتن دختر رو چه به فوتبال چه به توپ و توپ بازی. و من دقیقا این رو درک کردم. بچه که بودم با داداش کوچیکم فوتبال بازی میکردم، بچه بود نمی فهمید و راحت و آزاد با هم بازی می کردیم اما برادر بزرگترم میگفت دختر رو چه به فوتبال تو پسری یا دختر و همین حرفش منو عصبانی می کرد سر لجم مینداخت. من این قد عاشق فوتبال شده بودم که تا نیمه شب هم میموندم و بازی ها رو تماشا میکردم این قد به حرفای گوینده ها و مجری ها دقت کرده بودم که  کل قوانین و تاکتیکا رو بلد شده بودم حتی بیشتر از داداشم. از من می پرسید این آفساید بود یا نه :))

 من واقعا توپ رو دوست داشتم و هر بازی که توپ ، حرکت ، هیجان توش باشه رو دوست داشتم. فوتبال دیگه محبوب بود. ولی همیشه مورد سرزنش پسرا قرار می گرفتم. البته بیشتر برادرم مثلا تعصبی و غیرتی!! بود:|

اینکه می گفتن تو پسری یا دختر خیلی ناراحتم میکرد، چرا پسرا هیجان حرکت و برخی ورزشها رو مالک خودشون میدونن؟ خیلی معذرت میخوام انگاری عضو بدنشونه و نشانه پسر بودنه!! :/ 

هنوزم که هنوزه همین حرفا رو بهم میگن ، با ترس و لرز فوتبالی رو پیگیری میکنم. همیشه دعوا میشه و همه علیه من وایمیستن ( البته بیشتر خانواده خودم) ومن تنهایی با دلیل جلوشون وایمیستم و از حقوق زنانه خودم دفاع می کنم!  البته دیگه کناره گیری کردم از پیگیری فوتبال و ورزش یا لااقل مخفیانه اینکار رو میکنم که جو متشنج نشه. دیگه اون ادم سابق نیستم خودم هم دیگه حالش رو ندارم.


البته این نکته رو باید خاطر نشان کنم که این حس مالکیت مرد به زن در گذشته و مبارزه زن برای گرفتن حقش تا به امروز که میگن دیگه زنا رییس شدن همش دلیل همون سرکوب هاست. خواسته های سرکوب شده ایی که الان مث یه عقده بر عکس میشه و زن میخواد مالک بشه. که این درست نیست و از اونور پشت بوم افتادنه. به نظرم هیچ کس نباید مالک دیگری باشه. آزادی در کنار اتصالات انسانی. مکمل بودن درسته. که وظیفه ی هر دو جنس هست. 

 پی نوشت : خیلی دلم میخواست از بچگی ورزشی رو حرفه ایی دنبال می کردم بخصوص اگه اون ورزش توپ داشته باشه. البته شنا اسب سواری رو هم خیلی دوست دارم.

۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

دیگه درست بشو نیست دختر ولش کن!

خندهاشون، شادی که از ته دلشون میومد، شوخی هاشون، تن سالمشون، رهایی شون ، موفقیت شون...حسرت به دلم گذاشت، داغم رو تازه کرد، دوباره اشک دوباره رشک...

دیگه هر ادم شاد و سالمی رو می بینم گریه ام میگیره. 

* من نمیتونم راحت گریه کنم، بغض میکنم و نمی شکنه . من یه روز از غم باد میمیرم. فقط یه اغوش دلسوزانه میتونه بغضمو بترکونه راحتم کنه...


۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

ب ن و ی س

نوشتن، دلم برای نوشتن تنگ شده، خیلی وقته حتی دست به قلم نبردم، فکر می کنم از بدی روزگار و تنبلی و ترس لعنتی خودم باید این آرزوی نویسنده شدن رو هم به گور ببرم. نمیدونم دنبال چه بهونه ایی می گردم. یه روزی ذوق و شوق زیادی واسه نوشتن داشتم اما حالا کم رنگ شده. داره خاک می گیره هرچی دلم میخواست هرچی جوانه ی خواستن ها و آرزوها بود. دیگه چیزی از متن ها از کتابها دریافت نمی کنم جز یه روایت ساده و کلی، انگار چشم و گوشم رو هاله ی غفلتی گرفته که پرده بر حقایق انداخته و من در غفلت خود غرقم جوری که کمتر دردم میگیره.کمتر متوجه میشم. اما هنوز نمرده، فقط خاک گرفته هنوز از ندانستن و ننوشتن درد می کشم هنوز عطش خواندن کتاب دارم . همین ها دلخوشی های بزرگ من برای زندگی ان. اینکه هنوز می تونم دوست داشته باشم هنوز می تونم از دانستنِ چیزهای جدید لذت ببرم. کاش همین برام تا آخر بمونه چون واقعا بعدش می میرم. 

امیدوارم بتونم بازم بنویسم.

 کاش اون آدمهایی که  نیرو محرکه های شوق و ذوق من توی نوشتن  بودن برمیگشتن به زندگیم.


کلماتی که ناخودآگاه با تماس قلم رو کاغذ خودشون سر گرفتن اونم بعد مدتها، 

دل نوشته ی سُرخورده :

سوار بر اسب اقبال بودم ای کاش

و در ابرهای رویایی غرق

که می توانستم قلم داشته باشم

و سخن شیوا

که می توانستم با غرور قدم برآرم

و آینه ی خلقت باشم که چنان به خوبی ها وصف شوم

کاش آرزوها در چنگم بود

نه در چنگال گرگ روزگار نه در پلک های خواب رفته ی اقبال

نه در باتلاق غم انگیز بی ارادگی و بی ایمانی

کاش قدری باورم میشد که می شود که می توانم

اما دستهای تاریک سرنوشت نمی گذارد...

یا نمی گذارم؟!

هنوز قدمی از پرسش « چرا زاده شدم» جلو تر نیامده ام

و این حلقه ی تکراری است که مرا فریب داده.



۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف
من یک فضانورد هستم
گاهی در آسمان شعر
پرواز می کنم
گاهی در آسمان داستان
در فضای موسیقی غرق می شوم
در پلانهای یک فیلم
در شب های نمایش
من یک فضانوردم
بین خودمان باشد گاهی وقت ها نیز گندش را در می آوردم
روح من یک جا بند نمی شود
و این تنها چیزی ست که مرا خوشحال می کند
پرواز
و من به تو این راز را می گویم
که این تنها چیزی ست که
مرا آرام می کند
نوشتن
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان