خودنویسِ یک فضانورد

خودنویسِ یک فضانورد

find light in darkness, i write to get a littel tranquility

چشمانت را به من بده

α.چشمهای خوش حالتی داشت. وقتی میخندید زیر چشمش پف می کرد. با نمک تر میشد و خواستنی. 

β.چشمهایش طعم انار میداد.

Υ.چشمها دریچه ی ورود آدمهاست.مجرم ردیف اول دوست داشتنها  . چشمها سخنگوی قلب در سینه. چشمها به رنگ آیینه.

Δ.با آن چشمهای براقش وقتی نگاهت می کرد، انگاری در دام سیاهچاله افتاده باشی، نمی توانستی از گرانش آن گریز کنی.

Φ.نگاه ژرف او، چشمان خیس من. گذشته از ساختار ظاهری اش، نوازش روح سرکشِ من.

Ψ. چشمهایش را بست دیگر تحمل دیدن زخم های کهنه روزگار را نداشت. حتی تحمل دیدن خودش در این حالت را نداشت. 

          ______________________ραΓτ 2 ___________________


Θ.چشم درد، درد مزخرفیه، تا حالا به تاریکی و ندیدن فکر نکرده بودم، اینقدر از نزدیک خلا بی نور رو درک نکرده بودم. نمی دونستم که بدون چشم چقدر از کارا رو نمی تونم انجام بدم.چشمم درد می کرد، گفتم چند خطی از چشم بنویسم. چشمها واقعا عضو جالب و مهمی هستن.

Ω.بنظرتون وقتی چشما رو میبندیم و تصور می کنیم و یه شخص، یه چیز، یه صحنه جلوی چشممون میاد، کی داره عمل دیدن رو انجام میده؟ چشمها ؟ تصاویر کجا تشکیل میشن؟

λ.گفتید کتابخونه چرا هیچی توش نیست، گفتم ″چشم″ می نویسم. چند مورد رو نوشتم و اگر عمری بود سعی می کنم هر بار کتابهای جدیدی بهش اضافه کنم.

۱ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

بلد آرامِ دل

من به معجزه چندان اعتقاد نداشتم. ولی به این اعتقاد داشتم که هیچ اتفاقی، اتفاقی و شانسی نیست. اتفاقی افتاد که به معجزه هم امیدوار باشم. تو دل روزای جهنمی و سوزنده ام یه معجزه شد که آرام آرام گلستان کرد این آتش سوزنده رو. همون آتشی که بعضا هیزمش از سر اشتباهات خودم بود. یه نفر بی نام بی نشان وارد ویرونه ام شد و بی آنکه قضاوتی کنه سعی کرد حالمو خوب کنه. اعتماد کردن سخت بود ولی من بهش اعتماد کردم. به قول مترسک  آروم آروم سعی کرد فکرای غلط منو سر ببره. می گفت این شغل منه این کار منه ولی برای من مثل یه معجزه بود. قول داد تا پیدا شدن مسیر بمونه ولی یهو رفت. کاش این کارو نیمکاره نمیذاشت. کاش برگرده ابراهیمِ روزای سخت من. 


۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

به موقع بودن مسئله این است...

وقتی به موقع ساده ترین کار رو انجام نمیدی،  بدترین اتفاق می افته.

که مجبوری سخترین کار رو انجام بدی، تا بهترین اتفاق بیوفته.

حضرت سارا(ع):|

که معمولا نمیوفته چون چیزی مثل روز اولش نمیشه،زمانو نمیشه برگردوند. غیر ممکن نیست ولی سخت شده دیگه.

۰ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

یکپارچه سازی درایو...

کمد وسایلم و کتابخونه رو بعد از پنج ماه مرتب کردم، کلی کاغذ پخش و پلا توش بود. هر کاغذی گیر آورده بودم یه چیزی توش نوشتم، که ۳۰ درصد موارد چرت و پرت و به درد نخور بودن.۴۰ درصد جزوه علمی(!). ۱۰درصد بدک نبود. ۱۰ درصد هم پست وبلاگ شده بودن، ۵ درصد هم داستان ماجراجویی نیمه کاره از اوایل دبیرستان نوشته بودم. ۳ درصد شعر، ۲ درصد هم طنز نوشته ها.


• از بین اون ۴۰ درصد بیشتر چرت و پرتام غم انگیز بودن و مدام در حال نالیدن بودم. واقعا این حجم از منفی نگری خطرناکه.

البته به بعضی  از نوشته ها (از سر مسخرگی و سادگی شون )هم خندیدم و بعضی هاشون هم خاطره ایی رو زنده می کردن. 


•• یه داستان بود که دو سال پیش برده بودم کارگاه داستان نویسی، اونم جلسه دوم :| چه شجاعتی! و الان خوندم، فهمیدم که چه شاهکاری(!) نوشتم و خودم خنده ام گرفت چقد با نقادان[بخوانید آسفالت کنندگان ]  داستانم بحثم شد:))


••• ولی دو داستان ماجراییِ جوونیام،  پر اتفاق تر و آزادانه تر از نوشته های الانم بودن. بدون اینکه نگران ساختار باشم فقط داستان رو با اتفاقای جورواجور پیش بردم، فهمیدم قبلا ذهن رهاتری داشتم و الان خودمو محدود کردم.


•••• همه ی متن ها بودن الا اونکه میخواستم و دلم میخواست باز بخونمش. پست وبلاگ مرحوم قبلیم شده بود. دل پیچه. ولی اصلا پیداش نکردم، اما از جون آدمیزاد پیدا میشد تا شیر مرغ:|  همیشه اونی که لازمش داری، نیست.

حدود ۱۲ گیگ هم آتاشغال حذف کردم. با دستمال آنتی ویروس هم گرد گیری کردم.

۱ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

مخاطبی برای تمام فصول

هر روز که تلگرام رو باز می کنم به خاطر تعداد زیاد کانالها یه دقیقه طول میکشه آپدیت شه. پر از کانال آدمهاییه که تعدادیشون بلاگر بودن و حالا دم دست ترین ابزار رو واسه نوشتن انتخاب کردن و یا عده ایی هم بلاگر نبود، صرفا کانالهای علمی خبری کتاب...اما این وسط یه سریا هم بی خبر به کانالی ادد می کنن. یهو می بینم امروز عضو کانال دخترِ گیلاسم فردا پسرِ گلابی :| پس فردا فلان.[ اسمها ساختگی است، صرفا واسه انتقال منظور هست] اما من بین بعضی از کانالای گروه الف( کانالهای مربوط به اشخاص)  بجای اینکه لفت بدم میمونم و میخونمشون. حتی اگه ببینم متنهای غم انگیز می نویسه، حتی وقتی میدونم من نمیشناسمش و اونم نمیشناسه منو. شاید انتظاری ازم هم نباشه ولی با خودم میگم شاید دلش به همین عدد خوشه همین تعداد ممبرها. وگرنه کانال نمیزد. همین در توانمه که بمونم. شاید روشنایی به اندازه ی یه شمع باشم. که البته امیدوارم  باشم. چون خودم درک می کنم این شرایط رو. نمیدونم از نظر علمی کار صحیحی هست برای طرف یا نه، ولی میدونم کار ممکن و درستی هست از نظر خودم. منتی هم نیست.

*مخاطبی برای تمام فصولم آرزوست.

**عنوان: فصول استعاره از غم خوشی ناخوشی ...

*** این قضیه از وبلاگ و کانال دوستان جداس، سوتفاهم نشه.

۶ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

تو، هم توهم زدی؟!

اوایل جوانی کله ام خیلی باد داشت. یک بلند پرواز بی نقشه. یعنی همون قدر که بلند پروازی می کردم یک صدم هم براش نقشه و راهی نداشتم. فکر می کردم من یه آدم خاص هستم، که باید همچی تموم باشم. از اخلاق بگیر تا تیپ و قیافه، ارتباط اجتماعی و علم و دانش. همیشه می خواستم اول باشم. ولی در بعضی چیزها موفق بودم و در خیلی چیزها نه. و این منو ناراحت می کرد.

فکر می کردم که من حتما یه آدم خارق العاده ام. یه نویسنده تمام عیار، بازیگر ستاره، کارگردان نابغه، خلاقه درجه یک، رفیق باحال، و ... و... و...

اما در واقع اکثریت رو نبودم، و این من رو ناامید می کرد. فکر کردم باید همچی رو از شکم مادر می داشتم. من توهم آدم خارق العاده بودن رو داشتم که هر جا وارد میشه می تونه همه رو تحت تاثیر قرار  بده، فضا رو شاد کنه و حال همه رو خوب کنه و رفیق خوبی باشه، آدمی با تفکرات عمیق باشه و وقتی دهان باز میکنه ازش دُر و گوهر بباره. و از لحاظ تصویری هم کیفیت فول اچ دی داشته باشه. یعنی چهره ایی فتوژنیک با اندامی باربی طور و ....الخ

توهم زیادی داشتم و وقتی خود واقعی ام رو میدیدم وحشت می کردم و غصه دار بودم، دست و پا میزدم که ازش رها بشم. فرار می کردم. اما فایده ایی نداشت. حقیقت تغییر نمیکرد و نمیشد که از اون فرار کرد. در واقع من دختری با چهره معمولی، بد بدن و چغر، با هوشی متوسط و حرفهایی سطحی، ارتباط اجتماعی ضعیف و درنگرا شده ایی تنها که هیچ کس را تحت تاثیر قرار نمی ده، دیگران رو نمی تونه خوب شاد کنه حالشون رو خوب کنه، حال خودش رو هم نمی دونه چه کنه، به عبارتی دماغ خودش رو نمی تونه بالا بکشه:|

و....و... اینها تماما در تضاد با آرمان ها و آرزوها و منِ انتظاری ام بود و همین شد که غصه دار شدم و در خود بیشتر فرو رفتم. اما جای شکرش باقیست توهم کم کم فرو کش کرد. پذیرش واقعیت اولین قدم برای بهبودیه ولی باقی اش بسیار سخت و طاقت فرساست که همه چیز رو تغییر بدم و نیازمند راهنمایی است.


پ.ن۱: برنامه دورهمی موضوعشو شنیدم ک " دچار توهم شدن" بود. منم به فکر انداخت.

پ.ن۲: به این غلظت که نوشتم، نه. ولی یه چیزی توی همین مایه ها

پ.ن۳: شما چی؟ دچار توهم شدید؟

۶ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

قانون چهارم

قانون چهارم new نیوتن

برای داشتن یه لذت باید از یه لذت دیگه دست کشید

#سوژه نوشتن ندارم یا من سوژه ها رو نمیبینم؟! :\ رو آوردم به کسف قوانین طبیعت 

۲ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

دانشمندان نامی + فتوکپی های شخصیتی آنها

یه کتاب راجع به دانشمندان قرن بیستم فیزیک دارم میخونم که از سرگذشت و کشفهای علمیشون میگه. من معمولا واسه اینکه مبحثی توی ذهنم جا بیوفته و بفهممش، تشبیه اش می کنم به موارد ملموس تری برای خودم.

حالا هم وقتی ویژگی های شخصیتی شون رو میخونم  واسه اینکه بفهمم چطور آدمی بودن با آدمهایی که میشناسم و اون ویژگی رو دارن مجسّم شون میکنم. مثلا رادرفورد منو یاد پسر داییم انداخت. و توی همین وبلاگستان ( هرچند از نزدیک برخوردی نداشتم ) منو یاد هولدن میندازه:|

رادفورد رک،صریح الهجه، گاهی خشن ولی از طرفی مهربان بود آدمی با دیپلماسی خوب.

ماری کوری و پیر کوری هم منو یاد دختر خاله و همسرش میندازه( همین طوری بی دلیل)

ماکس پلانک هم که منو یاد آقای همساده میندازه:| چون هرچی بلا بود سرش امد ولی خم به ابرو نیاورد و با آرامش جلو رفت. حتی توی هشتاد سالگی وقتی چهارتا بچه اش یا بر اثر بیماری یا جنگ ( جهانی دوم) مرده بودن، بمباران میشه و خونه اش با تمام اون دستنوشته ها و دستاوردهای سالیان زندگیش به اضافه همسر دومش دود میشن میرن هوا، ولی پلانک میپذیرتش و کم نمیاره بازم به فعالیت علمی وپژوهشهاش ادامه میده.

و اما آلبرت اینشتین،  اینشتین منو یاد خودم میندازه ؛) ما خیلی شبیه هم هستیم، چون اینشتین زیاد فکر می کرده، منم زیاد فکر می کنم اما اینکه ایشون به چی فکر می کرده من به چی تفاوت بسیاری ست!. و یکی دیگه اینکه تمرکز بالایی روی مسائل داشته. مورد داشتیم موقع خروج از خونه اینقدر غرق فکر بوده خانومش دم در کیفشو میده دستش میره نیم ساعت دیگه میاد میبینه اینشتین هنوز دم در وایستاده. یا اینکه توی مترو وقتی با بوهر مشغول بحث بودن ، چندین بار ایستگاه مورد نظر رو رد میکنن مجبور میشن مسیر رو برگردن بازم اینقد مشغول بحثن که حواسشون نیست ایستگاه رو رد کردن. منم از این جهت شبیه شم که تمرکزم بالاس وقتی توی اینترنت و تلگرامم دیگه هیچی از اطرافم نمیفهم، و همین موارد مشابه پیش آمده :)))

و یه ویژگی مهم دیگه اینکه اینشتین نظریه پرداز بزرگی بوده و فقط با آزمایشهای ذهنی به این قضیه های بزرگ علم مثل نسبیت میرسه و دانشمندان زیادی میان آزمایش میکنن ببینن حرفای اینشتین صحت داره که می بینن رد خور نداره و تا به این لحظه نتونستن نقضش کنن. اینشتین زیاد اهل عمل و آزمایش تجربی نبوده. منم همینطورم فقط نظریه میدم، توی ذهنم کارا رو انجام میدم مثلا میرم فلان کشور، فلان نمره رو میگیرم، برنامه میریزم که درس بخونم؛ حتی گاهی که اصلا حال ندارم و تشنه هستم فکر میکنم رفتم دم در یخچال و دارم آب میخوردم. ولی دیگه عمل کردن بهش رو میذارم به عهده دیگران مثلا همین آب خوردن صدا میزنم یه لیوان آب بهم بدن :¶

حالا با این اوصاف نمیدونم چرا هنوز بهم نوبل رو ندادن!

تا یافتن نوابغ بعدی شما را به خدا میسپارم.


پی نوشت:کتابی که خوندم اسمش هست: 

هایزنبرگ احتمالا اینجا خوابید

زندگی،زمان و اندیشه های فیزیکدانان بزرگ قرن بیستم

ترجمه: دکتر حبیب الله فقیهی نژاد

چاپ سوم

انتشارات اطلاعات

به دوستاران فیزیک و دانشجویان و دانش آموزان رشته ریاضی فیزیک  توصیه میکنم بخونن.


۶ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

گاهی به خودت نگاه کن!

دوم راهنمایی بودم.یه سرماخوردگی بدی خورده بودم. دکتر که معاینه کرد بهم گفت خیلی ضعیف و لاغری، بدون هیچ پیشینه ایی یه شربت اشتها نوشت. مدت ها بود از اطرافیان اظهار نظرهاشون راجع به شدت لاغری ام میشنیدم:| و پدر و مادرم هم فکر میکردن لاغری یعنی ضعیفی بدن. در کل طوری پیش رفت که منِ بی اشتها و پر جنب و جوش، یکجا نشین شدم و پر خور، اونم از نوع چربیجات:\. از اونجایی که هنوز جهان بینی ذهنیم تا نک دماغمو بیشتر نمیدید و آنچنان رشد نکرده بود، نمیدونستم که دارم با خودم چکار میکنم. چون اضافه وزن آوردم و توی سنین بلوغ دچار مشکلات بعدی شدم و ورزش اصلا نمیکردم بدنم هم کم کم بیحال میشد. نمیگم همین یه چیز عامل مشکلات بعدی شده ولی خب یکی از عاملان پررنگ بوده. تو اون زمان ما توی خونه آینه قدی نداشتیم و من هرگز به اندام و قد و بالای خودم نگاه ننداختم. و نفهمیدم که چی شده. تا اینکه وقتی اتفاقی داشتیم عکس میگرفتیم خودمو توی عکس دیدم. بعلههه چاق نشدم فقط اضافه وزن داشتم :\ خب من یه دخترم و به متناسب بودن اندامم خیلی اهمیت میدم. به هر حال اگه آینه قدی داشتیم و من خودمو گاهی چک میکردم شاید جلو ضرر رو زودتر میگرفتم:| و این گونه است که آدم باید یه آینه تمام قد داشته باشه و گاهی به خودش به درونش به بیرونش به رفتارش به کارهای کرده و نکرده اش نگاه کنه. تا زودتر اصلاحشون کنه اگه لازمه، یا خوبیاشو نگه شون داره . بعله اینم یه جور تفسیر :| :)

پ.ن: وقتی از یه چیز عادی چیزای فلسفی(!) و معنایی غیر معنای ظاهریشو درمیارم ، یکی از اقوام بهم میگه چرا اینقد پیچیده اش میکنی همیشه از چیزی یه چیز دیگه درمیاری. چکار کنم دست خودم نیست. اینم یه جورشه دیگه

۳ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

جبران

من: چطوری گذشته رو جبران کنیم؟

خودم: مثل گذشته نباشیم دیگه

۰ نظر ۲ موافق ۰ مخالف
من یک فضانورد هستم
گاهی در آسمان شعر
پرواز می کنم
گاهی در آسمان داستان
در فضای موسیقی غرق می شوم
در پلانهای یک فیلم
در شب های نمایش
من یک فضانوردم
بین خودمان باشد گاهی وقت ها نیز گندش را در می آوردم
روح من یک جا بند نمی شود
و این تنها چیزی ست که مرا خوشحال می کند
پرواز
و من به تو این راز را می گویم
که این تنها چیزی ست که
مرا آرام می کند
نوشتن
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان