خودنویسِ یک فضانورد

خودنویسِ یک فضانورد

find light in darkness, i write to get a littel tranquility

فوتبال: تکرار صحنه ایی که خوانده اید

دفاع


‏پیچ فوتبالی معروف ایتالیایی نوشت: کسی رو پیدا کن که ازت جوری دفاع کنه که بازیکنای ایران از دروازه‌شون دفاع میکنن !

توی یه کانال این رو دیدم بهم چسبید

 عالی بودیم 

بعد عمری دلمون شاد شد امیدوارم پرتقال! رو ببریم!!

صحنه های بیاد ماندنی: همین دفاع جانانه، لایی به پیکه، شادی چند ثانیه ایی گل ایران 

۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

خلاصم کن

ده سال پیش یه اتفاق بد افتاد، نه ناگهانی رفته رفته، آروم آروم. دو سال از اون اولین اتفاق گذشت دیدم دو مشکل بزرگ توی بغلم دارم که دیگه نمی شد برگشت و نذاشت اتفاق بیفته. نمیدونستم باید چکار کنم. با اون همه کمبود های درونی اون همه خامی ناپختگی اون همه نادانی در مخلوط با آرزوها و رویاهای بزرگ، نمیدونستم چطور میتونم این مشکل رو حل کنم. نه پول کافی بود نه خدایی که دعاهای من رو بشنوه. نه کاری از دست خودم برای خودم بر می اومد. نمی تونستم باهاش کنار بیام آخه من هزارتا مشکل دیگه هم داشتم آخه واقعا نمیذاشت من جلو برم حرکت کنم. کسی اینو نمی فهمید. ذره ذره من رو از بین برد اول آرزوها و رویا هامو سیاه کرد بعد امیدم رو ازم گرفت. حالا بعد ده سال که با خون دل با حسرت یه لحظه خیال آسوده و آرام زمان رو گذروندم، هنوز دعا می خونم که خدایا نجاتم بده هیچ راهی نیست آخه یه ذره نگاه کن. به همه ی اون اسمایی که توی دعا هست صدا میکنم. مگه نیست که تو قادر مطلقی تو مهربانی تو فلانی و فلانی. من بد، بدترین عالم. نذار ناامید بشم که سیاهی منو فرا میگیره اونوقت راه نجاتی نیست ها اونوقت من میشم خود شیطان. خسته ام خدا می فهمی. و هزار درد و دل دیگه که از ته پاره های جگرم بیرون اومد و با اشک قاطی شده بود. اما دریغ. کو؟ هیچ راه نجاتی نبود. دیگه نتونستم باورش کنم. شاید از نظر خیلی ها درد من درد نیست. آره حق با توعه من ادم نیستم!  

دیگه دعا نمیخونم چون باور ندارم. این شبها من توی جهنمم خدا توی آتش، چرا این همه فریاد زدم نجاتم ندادی، فردا که هیچ فریادی کارگر نیست چطور میخوای نجاتم بدی. الان نمیشه از این آتش نجات بدی؟

خسته ام به بن بست خورده ام. بهترین دوران جوانیم توی افسردگی و درد و غصه نابود شد حالا دیگه آرزویی ندارم. واقعا بعد ده سال کلنجار رفتن خسته ام. هیچ کس نمی فهمه دردم رو. هیچ کس حتی توانایی گوش دادن نداره. خسته ام خدایا از تو انتظار نمی رفت. کاش این اتفاق نیفتاده بود. وقتی فکرش رو میکنم که به سادگی میشد اینجور نشه، و من الان در موقعیت دیگه ایی بود. دیوونم میکنه.

پ ن : از نوشته ام معلومه خسته ام؟ این قد بد نوشتم.

حرفام شاید در مورد خدا و معجزه و نجات به نظر غیر منطقی و بچه فکرانه باشه. من همچنان دارم جون میکنم. خسته ام دیگه از این همه نا آرامی.

۲ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

توپ

دیشب خندوانه بعضی از اعضای تیم فوتسال بانوان که قهرمان آسیا شده بودن رو آورد، می گفتن از بچگی شروع کردن، بهشون می گفتن دختر رو چه به فوتبال چه به توپ و توپ بازی. و من دقیقا این رو درک کردم. بچه که بودم با داداش کوچیکم فوتبال بازی میکردم، بچه بود نمی فهمید و راحت و آزاد با هم بازی می کردیم اما برادر بزرگترم میگفت دختر رو چه به فوتبال تو پسری یا دختر و همین حرفش منو عصبانی می کرد سر لجم مینداخت. من این قد عاشق فوتبال شده بودم که تا نیمه شب هم میموندم و بازی ها رو تماشا میکردم این قد به حرفای گوینده ها و مجری ها دقت کرده بودم که  کل قوانین و تاکتیکا رو بلد شده بودم حتی بیشتر از داداشم. از من می پرسید این آفساید بود یا نه :))

 من واقعا توپ رو دوست داشتم و هر بازی که توپ ، حرکت ، هیجان توش باشه رو دوست داشتم. فوتبال دیگه محبوب بود. ولی همیشه مورد سرزنش پسرا قرار می گرفتم. البته بیشتر برادرم مثلا تعصبی و غیرتی!! بود:|

اینکه می گفتن تو پسری یا دختر خیلی ناراحتم میکرد، چرا پسرا هیجان حرکت و برخی ورزشها رو مالک خودشون میدونن؟ خیلی معذرت میخوام انگاری عضو بدنشونه و نشانه پسر بودنه!! :/ 

هنوزم که هنوزه همین حرفا رو بهم میگن ، با ترس و لرز فوتبالی رو پیگیری میکنم. همیشه دعوا میشه و همه علیه من وایمیستن ( البته بیشتر خانواده خودم) ومن تنهایی با دلیل جلوشون وایمیستم و از حقوق زنانه خودم دفاع می کنم!  البته دیگه کناره گیری کردم از پیگیری فوتبال و ورزش یا لااقل مخفیانه اینکار رو میکنم که جو متشنج نشه. دیگه اون ادم سابق نیستم خودم هم دیگه حالش رو ندارم.


البته این نکته رو باید خاطر نشان کنم که این حس مالکیت مرد به زن در گذشته و مبارزه زن برای گرفتن حقش تا به امروز که میگن دیگه زنا رییس شدن همش دلیل همون سرکوب هاست. خواسته های سرکوب شده ایی که الان مث یه عقده بر عکس میشه و زن میخواد مالک بشه. که این درست نیست و از اونور پشت بوم افتادنه. به نظرم هیچ کس نباید مالک دیگری باشه. آزادی در کنار اتصالات انسانی. مکمل بودن درسته. که وظیفه ی هر دو جنس هست. 

 پی نوشت : خیلی دلم میخواست از بچگی ورزشی رو حرفه ایی دنبال می کردم بخصوص اگه اون ورزش توپ داشته باشه. البته شنا اسب سواری رو هم خیلی دوست دارم.

۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

دیگه درست بشو نیست دختر ولش کن!

خندهاشون، شادی که از ته دلشون میومد، شوخی هاشون، تن سالمشون، رهایی شون ، موفقیت شون...حسرت به دلم گذاشت، داغم رو تازه کرد، دوباره اشک دوباره رشک...

دیگه هر ادم شاد و سالمی رو می بینم گریه ام میگیره. 

* من نمیتونم راحت گریه کنم، بغض میکنم و نمی شکنه . من یه روز از غم باد میمیرم. فقط یه اغوش دلسوزانه میتونه بغضمو بترکونه راحتم کنه...


۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

ب ن و ی س

نوشتن، دلم برای نوشتن تنگ شده، خیلی وقته حتی دست به قلم نبردم، فکر می کنم از بدی روزگار و تنبلی و ترس لعنتی خودم باید این آرزوی نویسنده شدن رو هم به گور ببرم. نمیدونم دنبال چه بهونه ایی می گردم. یه روزی ذوق و شوق زیادی واسه نوشتن داشتم اما حالا کم رنگ شده. داره خاک می گیره هرچی دلم میخواست هرچی جوانه ی خواستن ها و آرزوها بود. دیگه چیزی از متن ها از کتابها دریافت نمی کنم جز یه روایت ساده و کلی، انگار چشم و گوشم رو هاله ی غفلتی گرفته که پرده بر حقایق انداخته و من در غفلت خود غرقم جوری که کمتر دردم میگیره.کمتر متوجه میشم. اما هنوز نمرده، فقط خاک گرفته هنوز از ندانستن و ننوشتن درد می کشم هنوز عطش خواندن کتاب دارم . همین ها دلخوشی های بزرگ من برای زندگی ان. اینکه هنوز می تونم دوست داشته باشم هنوز می تونم از دانستنِ چیزهای جدید لذت ببرم. کاش همین برام تا آخر بمونه چون واقعا بعدش می میرم. 

امیدوارم بتونم بازم بنویسم.

 کاش اون آدمهایی که  نیرو محرکه های شوق و ذوق من توی نوشتن  بودن برمیگشتن به زندگیم.


کلماتی که ناخودآگاه با تماس قلم رو کاغذ خودشون سر گرفتن اونم بعد مدتها، 

دل نوشته ی سُرخورده :

سوار بر اسب اقبال بودم ای کاش

و در ابرهای رویایی غرق

که می توانستم قلم داشته باشم

و سخن شیوا

که می توانستم با غرور قدم برآرم

و آینه ی خلقت باشم که چنان به خوبی ها وصف شوم

کاش آرزوها در چنگم بود

نه در چنگال گرگ روزگار نه در پلک های خواب رفته ی اقبال

نه در باتلاق غم انگیز بی ارادگی و بی ایمانی

کاش قدری باورم میشد که می شود که می توانم

اما دستهای تاریک سرنوشت نمی گذارد...

یا نمی گذارم؟!

هنوز قدمی از پرسش « چرا زاده شدم» جلو تر نیامده ام

و این حلقه ی تکراری است که مرا فریب داده.



۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

الهی بعد من دنیا نباشد، مثل کاسه گلی بشکند از هم بپاشد

چی میشه که دیگه خودم حتی برای خودم مهم نمیشم، خودمو دست ندارم و از خودم دور میشم؟ چه اتفاقی واسه آدم میتونه بیفته که چنین حسایی داشته باشه؟

هر وقت اینطور خسته و تنها میشم اینطور حتی از خودم خوشم نمیاد، دلم میخواد دنیا تموم شه در دم، در دم و هیچ چیز وجود نداشته باشه. حتی از دوباره زنده شدن هم متنفر میشم و میترسم.


*عنوان شعری که از مامان بزرگم شنیدم، گاهی زمزمه می کنه...

**حالم به پریودی ربط نداره، نه نزدیکای قبلشه نه نزدیکای بعدشه ، نه داخلشه :/


۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

حرفی برای گفتن ندارم اما به بهانه ی تو پست می گذارم

تندیس اولین شب آرامش  می رسه به اولین شب بعد از امتحانات.

خلاص شدم. امتحانات سخت و نفس گیری بود. حالا برمی گردیم سمت کارهای لیست شده، سمت نوشتن دوست داشتنی ام. و به دانشگاه فکر می کنم:| عادتمون شده یه کاری رو انجام میدیم ولی در لابلاش به چیز دیگه فکر می کنیم. توی دوران امتحانات به هزار کار نکرده ام به دغدغه هام به مشکلات به خاطرات به هر چی که بگی فکر میکردم و نمی ذاشت درس بخونم:|

حالا ببینم بهونه بعدی بخش تنبل مغزم چیه؟ :|

کلی کتاب دارم که مشتاق خوندنشونم و کلی فیلم. دلم هم واسه یه کارگاه نویسندگی با ذوق تنگ شده که اندکی شوق بهم بده و اپسیلونی انرژی واسه حرکت. 

باز هم با پست های گاه و بی گاه برگشتم. پست های پاره پوره. میدونی راستش گاهی اصلا نمی فهمم چرا باید اینجا چیزی بنویسم، چرت و پرت های که فقط وقت تلفیه.

نمیدونم چرا ماه بهمن رو دوست دارم. اصلا مربوط به کسی یا اتفاقی نیست، همینطوری بیخودی خوشم میاد. کلا زمستون رو دست دارم. و بهمن اسمش قشنگه. مثل مرداد که بهش عِرق دارم :| و یقینا مربوط به آمدن امام و دیو چو بیرون رود فرشته دارید نیست که!

+ همین روز بود که رفت، که زیر اسمش تاریخ خورد و آرام شد last seen long Time، یهویی رفت، این یهویی ها این بی خبری ها آزار دهنده اس.عاشقونه نیست قضیه، بحث دوست داشتنه و نیاز. حالا یه فکری به حال ما نمی کنی رفیق؟ هیچ دلت به رحم نمیاد؟

++ به جان خودم قسم داشتم سعی می کردم همین چیزا رو که تو برگه نوشتم کات کنم اینجا پَست کنم:| :)) . هشتگ: توهم_ تکنولوژی_دیگه حال اینم ندارم!

۰ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

چشمانت را به من بده

α.چشمهای خوش حالتی داشت. وقتی میخندید زیر چشمش پف می کرد. با نمک تر میشد و خواستنی. 

β.چشمهایش طعم انار میداد.

Υ.چشمها دریچه ی ورود آدمهاست.مجرم ردیف اول دوست داشتنها  . چشمها سخنگوی قلب در سینه. چشمها به رنگ آیینه.

Δ.با آن چشمهای براقش وقتی نگاهت می کرد، انگاری در دام سیاهچاله افتاده باشی، نمی توانستی از گرانش آن گریز کنی.

Φ.نگاه ژرف او، چشمان خیس من. گذشته از ساختار ظاهری اش، نوازش روح سرکشِ من.

Ψ. چشمهایش را بست دیگر تحمل دیدن زخم های کهنه روزگار را نداشت. حتی تحمل دیدن خودش در این حالت را نداشت. 

          ______________________ραΓτ 2 ___________________


Θ.چشم درد، درد مزخرفیه، تا حالا به تاریکی و ندیدن فکر نکرده بودم، اینقدر از نزدیک خلا بی نور رو درک نکرده بودم. نمی دونستم که بدون چشم چقدر از کارا رو نمی تونم انجام بدم.چشمم درد می کرد، گفتم چند خطی از چشم بنویسم. چشمها واقعا عضو جالب و مهمی هستن.

Ω.بنظرتون وقتی چشما رو میبندیم و تصور می کنیم و یه شخص، یه چیز، یه صحنه جلوی چشممون میاد، کی داره عمل دیدن رو انجام میده؟ چشمها ؟ تصاویر کجا تشکیل میشن؟

λ.گفتید کتابخونه چرا هیچی توش نیست، گفتم ″چشم″ می نویسم. چند مورد رو نوشتم و اگر عمری بود سعی می کنم هر بار کتابهای جدیدی بهش اضافه کنم.

۲ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

بلد آرامِ دل

من به معجزه چندان اعتقاد نداشتم. ولی به این اعتقاد داشتم که هیچ اتفاقی، اتفاقی و شانسی نیست. اتفاقی افتاد که به معجزه هم امیدوار باشم. تو دل روزای جهنمی و سوزنده ام یه معجزه شد که آرام آرام گلستان کرد این آتش سوزنده رو. همون آتشی که بعضا هیزمش از سر اشتباهات خودم بود. یه نفر بی نام بی نشان وارد ویرونه ام شد و بی آنکه قضاوتی کنه سعی کرد حالمو خوب کنه. اعتماد کردن سخت بود ولی من بهش اعتماد کردم. به قول مترسک  آروم آروم سعی کرد فکرای غلط منو سر ببره. می گفت این شغل منه این کار منه ولی برای من مثل یه معجزه بود. قول داد تا پیدا شدن مسیر بمونه ولی یهو رفت. کاش این کارو نیمکاره نمیذاشت. کاش برگرده ابراهیمِ روزای سخت من. 


۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

به موقع بودن مسئله این است...

وقتی به موقع ساده ترین کار رو انجام نمیدی،  بدترین اتفاق می افته.

که مجبوری سخترین کار رو انجام بدی، تا بهترین اتفاق بیوفته.

حضرت سارا(ع):|

که معمولا نمیوفته چون چیزی مثل روز اولش نمیشه،زمانو نمیشه برگردوند. غیر ممکن نیست ولی سخت شده دیگه.

۰ نظر ۳ موافق ۰ مخالف
من یک فضانورد هستم
گاهی در آسمان شعر
پرواز می کنم
گاهی در آسمان داستان
در فضای موسیقی غرق می شوم
در پلانهای یک فیلم
در شب های نمایش
من یک فضانوردم
بین خودمان باشد گاهی وقت ها نیز گندش را در می آوردم
روح من یک جا بند نمی شود
و این تنها چیزی ست که مرا خوشحال می کند
پرواز
و من به تو این راز را می گویم
که این تنها چیزی ست که
مرا آرام می کند
نوشتن
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان