اگر خدا یک بشکن میزد

 و این چنین است که رابطه ی من و خدای قدرتمند و بزرگ می تواند همین قدر صمیمانه همین قدر ساده و دوست داشتنی باشد.

اما حقیقت اینکه خدای قدرتمند نمیخواد این کار رو بکنه. به نظرم یه نقشه ی دیگه ای داره. لابد چیزی دیگه در سرش داره که من متوجه نمیشم. آخه من هنوز زبون خدایی بلد نیستم. من حتی حق ندارم این طور با خدا صحبت کنم چون قباحت داره و حتما خدا من رو فلک میکنه. ولی حقیقت هیچ کدام اینها نیست. خدایی که بی نیاز است و مهربان این گونه رفتار نمی کنه. بله داشتم می گفتم خدا نقشه ایی دیگه می چیند. نمیدونم چیست اما صبح که بیدار می شم او بشکن نزده  و مشکل جسمی ام حل نشده است. شاید شاید راهی دیگه رو می خواد بهم نشون بده. ولی من گوشم بده کار این حرفا نیست من نمیتونم با این مشکل به زندگی ادامه بدم. حقیقتش رو بخوای رابطه ی ما اصلا به اون سادگی و صمیمیت دوست داشتنی نیست. من آدم سختگیری ام توی زندگیم و البته گم شده درمیان احساسات و واقعیات و اعقاید.


پ.ن: این متن می تونه بخشی از نمایشنامه یا داستانِ نانوشته ام باشه با اسم « اگر خدا یک بشکن میزد » هوم؟! :|


  • Sara Am
  • شنبه ۱۷ آذر ۹۷

گام برداشتن/ فقط برای نوشتن

خودم رو توی آینه برانداز کردم. کمی شکمم جلو اومده بود. با خودم گفتم بازم چاق شدم؟ بازم باید رژیم بگیرم؟نکنه جلب توجه کنه؟ چرخی زدم و مانتو رو از رگال برداشتم. ورزش رو باید شروع کنم. اگه سرگیجه دوباره سراغم بیاد چی؟ نه نه نباید به این چیزا فکر کنم. صدای تق در اومد. «زود باش چقدر طولش میدی»

جوراب پوشیدم و در رو باز کردم. به حموم رفتم و از توی آینه حموم کرم پودر زدم.

هنوز نمی تونم یه خط درست حسابی بنویسم، ولی باز دارم می رم انجمن نویسندگان خیلی مضحکانه است.

و روی لبم رز کشیدم. هنوز نمیتونم فکرهام رو جم و جور کنم چطور دارم خودم رو باز توی دردسر می میندازم؟

از حموم بیرون اومدم و روسری بزرگ کرم رنگم رو پوشیدم. 

«تو که روسری من رو برداشتی» 

« تو هم روسری منو همیشه میبری، زود باش که الان دیر می رسیم» خواهرم مانتوی طوسی پوشیده بود، مثل کارمند ها می موند.

از خونه بیرون رفتیم. هوای تازه ی پاییزی روح تازه ای بهم بخشید.. تمام دیشب باران باریده بود.حالا گرمای مطبوع آفتاب فضا رو در بر گرفته بود. تصمیم داشتم از این هوا و پیاده روی لذت ببرم. 

«حالا نکنه برگزار نشه جلسه»

«نمیدونم خیلی وقته دیگه اونجا نرفتم، ولی دست کم توی این هوا قدم زدیم » خندید و شروع کرد به تعریف کردن.

بعد سکوت کردیم. آخرین کتابی که خونده بودم توی سرم پرسه میزد. یعنی من هم میتونم یه شاهکار بنویسم؟ پوووف تو ؟ هنوز یه داستان درست حسابی نداری به فکر شاهکاری؟ اوه خدایا! 

خواهرم ناگهان گفت « هوا چقدر تازه بود ، نسیم پائیزی صورتم را نوازش می کرد » بعد با دهن بسته خندید. داشت ادای رمان ها رو در می آورد.لبخند زدم جمله هایی توصیفی که داستان ها دارن توی ذهنم اومد. به مارگارت میچل فکر کردم ده سال طول کشید تا شاهکارش رو نوشت. من چقدر تلاش کرده بودم؟ عملا هیچی. حتی سعی نکردم تقلید کنم. اوه غرورم نمیذاشت! همون لحظه یه جمله خوب به ذهنم اومد، یه جمله مفهومی ولی حالا که دارم می نویسم یادم نیست. حافظه لعنتی، همین یه جمله می تونست تنها ارزش این متن باشه. تقریبا همیشه همین طوره. چیزای خوب فقط توی ذهنم نوشته میشن نه روی کاغذ. 

به ساختمون خانه ی هنر رسیدیم. درست پشت یه تالار بود. تالاری که حالا اولین سینمای این شهر شده بود. قبلا جلسات انجمن توی یه اتاق توی همین تالار برگذار میشد. چند سال پیش که من تازه برای خروشان کردن استعداد خفته ی نویسندگی ام به اینجا اومدم. چند سال چه زود گذشت. و من هنوز هیچ غلطی نکرده بودم. همیشه می گفتم الان وقتش رو ندارم. بذار درسام تموم شه، بذار کلاسام تموم شه. چقدر اون روزها شوق داشتم. فکر می کردم نویسنده بودن ابهتی داره. گاهی حتی فکر می کردم اگر بگم دارم میرم انجمن نویسندگان کلاس داره. اما حالا به اینها می خندم. و می گم نویسندگی فقط دردِ سر است. دردِ سر. نه دردسر. چون هزار جور فکر و خیال داری، با هزار جور شخصیت و احساس توی ذهنت، سر و کله میزنی. این درد هایی دارد. همه ی کارها تیغ هایی دارند.و  این هم بهای نویسندگی ست. بهای فهمیدن، فهمیدن است. و چون می فهمی باید از خیلی مسیرها، گاه دردآلود بگذری، تا به تو پیام و بینش جدید رو هدیه بدند. 

به داخل اتاق رفتیم. کسی نیامده بود. از مرد نگهبان پرسیدیم. کلید رو توی دستش چرخاند و گفت « ساعت پنج شروع میشه بشینید همین جا تا بیان»  

نیم ساعت روی صندلی ها منتظر ماندیم. یک خانم خوش برخورد وارد شد و خوش آمد گفت و جلسه شروع شد.

با خودم گفتم این دفعه بیشتر تلاش می کنم. میخوام اثری از من باقی بمونه. من چرا نتونم؟

  • Sara Am
  • شنبه ۲۶ آبان ۹۷

تغییر؟!

حالا دارم فکر می کنم چقدر خوبه که تغییر می کنم. چقدر خوبه که بنویسم و این سیر تغییر رو ببینم. قبلا فکر می کردم باید کامل و بی نقص بنویسم. ایرادی در من نباشه حرفم درست و همه جانبه باشه. یک کمال گرایی بازدارنده. اما حالا دارم به مفهوم بهتری از کمال گرایی میرسم. من کمال و خوب رو می خوام نه به این معنی که من کاملم. کمال رو ندارم که می خوامش. به سمت اون میرم. پس باید تغییر کنم. رشد کنم.از جایی به جایی دیگر برم. پیش روی کنم. 

 سکون می تونه دو معنی داشته باشه یا کمال دارم و لازم به حرکت نیست که این فرض طبق تمایلات من و طبق ذات آفرینش که من کامل نیستم، نقض می شه. پس نشانه ی حرکت نکردن به جلو می شه. 

حالا دلهره ام برای نوشتن کمتر شده و عزمم بیشتر. حالا دید بهتری به تغییر و کمال طلبی خودم دارم. توی همین نوشته ها خودم رو بهتر می بینم، درک می کنم. و سیر تغییرات خودم رو می بینم.

فقط یک چیز دیگر هست، اینکه از تغییر به سوی بد شدن و پس رفتن میترسم. امیدوارم این ترس هم بر طرف بشه و بینشی جدید از پس آن به من بده.

  • Sara Am
  • شنبه ۱۹ آبان ۹۷

برون ریزی

نمیدونم از کجا شروع کنم. بعد از بیماری سرگیجه که بسیار تجربه وحشت آوری بود، دچار فکرهای آزار دهنده و منفی و پیچیده ایی شدم. احساس ناامیدی از خوب شدن بهم دست داده، و احساس گناه می کنم. مدام خودم رو بابت این وضعیت سرزنش می کنم. میگم خودم باعث به وجود اومدم این افکار منفی این مریضی و این حالت روحی شدم. تحریک پذیر شدم، با کوچکترین عصبانیت و یا ناراحتی در اطرافم حالم خراب میشه. و باز خودم رو سرزنش می کنم که چرا اینجورم. 

از وقتی فهمیدم همه چیز دست خود آدمه بجای اینکه خوشحال باشم بیشتر ترسیدم، چون فکر می کنم دیگه هیچ کس نمیتونه به من کمک کنه. برای مثال یه لیستی از فعالیت ها میدن میگن واسه افسردگی و روحیه خوبه، من حتی به اون لیست دیگه امیدم رو از دست دادم چون میگن باید از درون خودت به خودت کمک کنی، و من به خودم میگم این فعالیتها پس فایده ندارن. 

به همه چیز شک دارم، به اعتقادات و باور هام مشکوک شدم. به وجودم به خواسته هام. اینکه خدا هست؟ من هستم؟  دین داری یعنی چی؟ تقوا چجوریه؟ از همه لذات باید دست بکشم؟ چی حقیقته؟ چی درسته چی غلطه؟


نمیتونم ذهنم رو جمع و جور کنم و به درستی از بالا نگاه کنم و بررسی کنم. می ترسم. احساس میکنم زیر پام داره خالی میشه، چطور توی این حالت سقوط به درستی تحلیل کنم. اصلا دیگه به ذهنم هم اعتماد ندارم، نمیدونم کدوم حقه است کدوم حقیقت.

 چرا افکار منفی رو حقه ی ذهن میدونن افکار مثبت رو نه؟ آدم ها چطور ندای درون شون رو می شنون؟ از کجا میدونن درست میگه از کجا میدونن جزی از ذهن و حقه هاش نیست ؟

دیروز توی هوای بارونی قدم زدم و سعی کردم نهایت لذت و آرامش رو دریافت کنم. اما شب تلگرام رو باز کردم و توی یه کانالی دیدم  یه تیکه از کتاب هنر درست اندیشیدن رو گذاشته راجع به خطای تایید اینکه ممکنه ذهن در جهت باور های قبلی باورهای جدید رو تحلیل کنه.

یعنی منم دارم اشتباه میزنم؟؟ دچار خطا هستم ؟ نکنه همه آدما دچار خطا شدن؟ همیشه باید دنبال باور متناقض کشت؟ اینوری و اونوری؟

اصلا نمیدونم چی به چیه

احساس می کنم همه ی گفته ها دروغن. 

حتی دارم به کتاب رازهایی درباره زندگی از باربارا دی آنجلس گوش می دم ، در زمان گوش دادن حالم بهتره ولی چند لحظه بعدش حتی به اونم شک می کنم:|

  • Sara Am
  • چهارشنبه ۱۶ آبان ۹۷

فوتبال: تکرار صحنه ایی که خوانده اید

دفاع


‏پیچ فوتبالی معروف ایتالیایی نوشت: کسی رو پیدا کن که ازت جوری دفاع کنه که بازیکنای ایران از دروازه‌شون دفاع میکنن !

توی یه کانال این رو دیدم بهم چسبید

 عالی بودیم 

بعد عمری دلمون شاد شد امیدوارم پرتقال! رو ببریم!!

صحنه های بیاد ماندنی: همین دفاع جانانه، لایی به پیکه، شادی چند ثانیه ایی گل ایران 

  • Sara Am
  • پنجشنبه ۳۱ خرداد ۹۷

توپ

دیشب خندوانه بعضی از اعضای تیم فوتسال بانوان که قهرمان آسیا شده بودن رو آورد، می گفتن از بچگی شروع کردن، بهشون می گفتن دختر رو چه به فوتبال چه به توپ و توپ بازی. و من دقیقا این رو درک کردم. بچه که بودم با داداش کوچیکم فوتبال بازی میکردم، بچه بود نمی فهمید و راحت و آزاد با هم بازی می کردیم اما برادر بزرگترم میگفت دختر رو چه به فوتبال تو پسری یا دختر و همین حرفش منو عصبانی می کرد سر لجم مینداخت. من این قد عاشق فوتبال شده بودم که تا نیمه شب هم میموندم و بازی ها رو تماشا میکردم این قد به حرفای گوینده ها و مجری ها دقت کرده بودم که  کل قوانین و تاکتیکا رو بلد شده بودم حتی بیشتر از داداشم. از من می پرسید این آفساید بود یا نه :))

 من واقعا توپ رو دوست داشتم و هر بازی که توپ ، حرکت ، هیجان توش باشه رو دوست داشتم. فوتبال دیگه محبوب بود. ولی همیشه مورد سرزنش پسرا قرار می گرفتم. البته بیشتر برادرم مثلا تعصبی و غیرتی!! بود:|

اینکه می گفتن تو پسری یا دختر خیلی ناراحتم میکرد، چرا پسرا هیجان حرکت و برخی ورزشها رو مالک خودشون میدونن؟ خیلی معذرت میخوام انگاری عضو بدنشونه و نشانه پسر بودنه!! :/ 

هنوزم که هنوزه همین حرفا رو بهم میگن ، با ترس و لرز فوتبالی رو پیگیری میکنم. همیشه دعوا میشه و همه علیه من وایمیستن ( البته بیشتر خانواده خودم) ومن تنهایی با دلیل جلوشون وایمیستم و از حقوق زنانه خودم دفاع می کنم!  البته دیگه کناره گیری کردم از پیگیری فوتبال و ورزش یا لااقل مخفیانه اینکار رو میکنم که جو متشنج نشه. دیگه اون ادم سابق نیستم خودم هم دیگه حالش رو ندارم.


البته این نکته رو باید خاطر نشان کنم که این حس مالکیت مرد به زن در گذشته و مبارزه زن برای گرفتن حقش تا به امروز که میگن دیگه زنا رییس شدن همش دلیل همون سرکوب هاست. خواسته های سرکوب شده ایی که الان مث یه عقده بر عکس میشه و زن میخواد مالک بشه. که این درست نیست و از اونور پشت بوم افتادنه. به نظرم هیچ کس نباید مالک دیگری باشه. آزادی در کنار اتصالات انسانی. مکمل بودن درسته. که وظیفه ی هر دو جنس هست. 

 پی نوشت : خیلی دلم میخواست از بچگی ورزشی رو حرفه ایی دنبال می کردم بخصوص اگه اون ورزش توپ داشته باشه. البته شنا اسب سواری رو هم خیلی دوست دارم.

  • Sara Am
  • شنبه ۲۹ ارديبهشت ۹۷

ب ن و ی س

نوشتن، دلم برای نوشتن تنگ شده، خیلی وقته حتی دست به قلم نبردم، فکر می کنم از بدی روزگار و تنبلی و ترس لعنتی خودم باید این آرزوی نویسنده شدن رو هم به گور ببرم. نمیدونم دنبال چه بهونه ایی می گردم. یه روزی ذوق و شوق زیادی واسه نوشتن داشتم اما حالا کم رنگ شده. داره خاک می گیره هرچی دلم میخواست هرچی جوانه ی خواستن ها و آرزوها بود. دیگه چیزی از متن ها از کتابها دریافت نمی کنم جز یه روایت ساده و کلی، انگار چشم و گوشم رو هاله ی غفلتی گرفته که پرده بر حقایق انداخته و من در غفلت خود غرقم جوری که کمتر دردم میگیره.کمتر متوجه میشم. اما هنوز نمرده، فقط خاک گرفته هنوز از ندانستن و ننوشتن درد می کشم هنوز عطش خواندن کتاب دارم . همین ها دلخوشی های بزرگ من برای زندگی ان. اینکه هنوز می تونم دوست داشته باشم هنوز می تونم از دانستنِ چیزهای جدید لذت ببرم. کاش همین برام تا آخر بمونه چون واقعا بعدش می میرم. 

امیدوارم بتونم بازم بنویسم.

 کاش اون آدمهایی که  نیرو محرکه های شوق و ذوق من توی نوشتن  بودن برمیگشتن به زندگیم.


کلماتی که ناخودآگاه با تماس قلم رو کاغذ خودشون سر گرفتن اونم بعد مدتها، 

دل نوشته ی سُرخورده :

سوار بر اسب اقبال بودم ای کاش

و در ابرهای رویایی غرق

که می توانستم قلم داشته باشم

و سخن شیوا

که می توانستم با غرور قدم برآرم

و آینه ی خلقت باشم که چنان به خوبی ها وصف شوم

کاش آرزوها در چنگم بود

نه در چنگال گرگ روزگار نه در پلک های خواب رفته ی اقبال

نه در باتلاق غم انگیز بی ارادگی و بی ایمانی

کاش قدری باورم میشد که می شود که می توانم

اما دستهای تاریک سرنوشت نمی گذارد...

یا نمی گذارم؟!

هنوز قدمی از پرسش « چرا زاده شدم» جلو تر نیامده ام

و این حلقه ی تکراری است که مرا فریب داده.



  • Sara Am
  • يكشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۷

الهی بعد من دنیا نباشد، مثل کاسه گلی بشکند از هم بپاشد

چی میشه که دیگه خودم حتی برای خودم مهم نمیشم، خودمو دست ندارم و از خودم دور میشم؟ چه اتفاقی واسه آدم میتونه بیفته که چنین حسایی داشته باشه؟

هر وقت اینطور خسته و تنها میشم اینطور حتی از خودم خوشم نمیاد، دلم میخواد دنیا تموم شه در دم، در دم و هیچ چیز وجود نداشته باشه. حتی از دوباره زنده شدن هم متنفر میشم و میترسم.


*عنوان شعری که از مامان بزرگم شنیدم، گاهی زمزمه می کنه...

**حالم به پریودی ربط نداره، نه نزدیکای قبلشه نه نزدیکای بعدشه ، نه داخلشه :/


  • Sara Am
  • سه شنبه ۲۴ بهمن ۹۶

حرفی برای گفتن ندارم اما به بهانه ی تو پست می گذارم

تندیس اولین شب آرامش  می رسه به اولین شب بعد از امتحانات.

خلاص شدم. امتحانات سخت و نفس گیری بود. حالا برمی گردیم سمت کارهای لیست شده، سمت نوشتن دوست داشتنی ام. و به دانشگاه فکر می کنم:| عادتمون شده یه کاری رو انجام میدیم ولی در لابلاش به چیز دیگه فکر می کنیم. توی دوران امتحانات به هزار کار نکرده ام به دغدغه هام به مشکلات به خاطرات به هر چی که بگی فکر میکردم و نمی ذاشت درس بخونم:|

حالا ببینم بهونه بعدی بخش تنبل مغزم چیه؟ :|

کلی کتاب دارم که مشتاق خوندنشونم و کلی فیلم. دلم هم واسه یه کارگاه نویسندگی با ذوق تنگ شده که اندکی شوق بهم بده و اپسیلونی انرژی واسه حرکت. 

باز هم با پست های گاه و بی گاه برگشتم. پست های پاره پوره. میدونی راستش گاهی اصلا نمی فهمم چرا باید اینجا چیزی بنویسم، چرت و پرت های که فقط وقت تلفیه.

نمیدونم چرا ماه بهمن رو دوست دارم. اصلا مربوط به کسی یا اتفاقی نیست، همینطوری بیخودی خوشم میاد. کلا زمستون رو دست دارم. و بهمن اسمش قشنگه. مثل مرداد که بهش عِرق دارم :| و یقینا مربوط به آمدن امام و دیو چو بیرون رود فرشته دارید نیست که!

+ همین روز بود که رفت، که زیر اسمش تاریخ خورد و آرام شد last seen long Time، یهویی رفت، این یهویی ها این بی خبری ها آزار دهنده اس.عاشقونه نیست قضیه، بحث دوست داشتنه و نیاز. حالا یه فکری به حال ما نمی کنی رفیق؟ هیچ دلت به رحم نمیاد؟

++ به جان خودم قسم داشتم سعی می کردم همین چیزا رو که تو برگه نوشتم کات کنم اینجا پَست کنم:| :)) . هشتگ: توهم_ تکنولوژی_دیگه حال اینم ندارم!

  • Sara Am
  • دوشنبه ۲ بهمن ۹۶

چشمانت را به من بده

α.چشمهای خوش حالتی داشت. وقتی میخندید زیر چشمش پف می کرد. با نمک تر میشد و خواستنی. 

β.چشمهایش طعم انار میداد.

Υ.چشمها دریچه ی ورود آدمهاست.مجرم ردیف اول دوست داشتنها  . چشمها سخنگوی قلب در سینه. چشمها به رنگ آیینه.

Δ.با آن چشمهای براقش وقتی نگاهت می کرد، انگاری در دام سیاهچاله افتاده باشی، نمی توانستی از گرانش آن گریز کنی.

Φ.نگاه ژرف او، چشمان خیس من. گذشته از ساختار ظاهری اش، نوازش روح سرکشِ من.

Ψ. چشمهایش را بست دیگر تحمل دیدن زخم های کهنه روزگار را نداشت. حتی تحمل دیدن خودش در این حالت را نداشت. 

          ______________________ραΓτ 2 ___________________


Θ.چشم درد، درد مزخرفیه، تا حالا به تاریکی و ندیدن فکر نکرده بودم، اینقدر از نزدیک خلا بی نور رو درک نکرده بودم. نمی دونستم که بدون چشم چقدر از کارا رو نمی تونم انجام بدم.چشمم درد می کرد، گفتم چند خطی از چشم بنویسم. چشمها واقعا عضو جالب و مهمی هستن.

Ω.بنظرتون وقتی چشما رو میبندیم و تصور می کنیم و یه شخص، یه چیز، یه صحنه جلوی چشممون میاد، کی داره عمل دیدن رو انجام میده؟ چشمها ؟ تصاویر کجا تشکیل میشن؟

λ.گفتید کتابخونه چرا هیچی توش نیست، گفتم ″چشم″ می نویسم. چند مورد رو نوشتم و اگر عمری بود سعی می کنم هر بار کتابهای جدیدی بهش اضافه کنم.

  • Sara Am
  • چهارشنبه ۱۵ شهریور ۹۶
من یک فضانورد هستم
گاهی در آسمان شعر
پرواز می کنم
گاهی در آسمان داستان
در فضای موسیقی غرق می شوم
در پلانهای یک فیلم
در شب های نمایش
من یک فضانوردم
بین خودمان باشد گاهی وقت ها نیز گندش را در می آوردم
روح من یک جا بند نمی شود
و این تنها چیزی ست که مرا خوشحال می کند
پرواز
و من به تو این راز را می گویم
که این تنها چیزی ست که
مرا آرام می کند
نوشتن